تبليغاتX
من هستم


من هستم

نفس کشیدن همیشه به معنای زنده بودن نیست زنده کسی که زندگی کند

کسی می گفت سهم من از دلتنگی چیست؟
و من اما به تازگی فهمیده ام سهم من از زندگی همین دلتنگی ست
دلتنگی برای آرزوهای بر باد رفته،دلتنگی برای جوانی از دست رفته
دلتنگی برای ...

نوشته شده در شنبه 25 تیر1390ساعت 23:58 توسط نسترن| |

نمی توانم به چشم هایت نگاه کنم

شرم دارم

چشم هایم را به زمین می دوزم و می گویم:

چند صباحیست ایمانم را گم کرده ام

آخر می دانی بی ایمان بی سامانم

 تو بگو کجا باید پی گمشده ام باشم؟

و تو می گویی:به چشم های من نگاه کن و به قلبت رجوع

قلبم از نگاهت می ریزد

اما هنوز نجسته ام گمشده ام را

ایمانم بازا،بازا...

نوشته شده در شنبه 10 اردیبهشت1390ساعت 15:10 توسط نسترن| |

پروردگار من !ای یزدان پاک و بی نیاز!
می دانم که در این لحظه های ناب،
در این لحظه های بی مثل،
دلهای بازمان،دستهای درازمان سمت خودت را
بسته و کوتاه نمی کنی
دوستان لحظه ی درگرگونی در راه است
بیایید غیر از خودمان برای هم نیز دعا کنیم و
دعای مشترکمان برای وطنمان باشد
که شر دروغ،بی عدالتی،ظلم و فساد از سر ایران و ایرانی کنده و
جایش یکرنگی،عدالت و خلوص کاشته شود.
نوشته شده در دوشنبه 1 فروردین1390ساعت 1:28 توسط نسترن| |

نمیدان تا بحال شده سرنوشت و آینده ی اشیاء برایت مهم شود یا نه!

چند روزی ست سرنوشت آلبوم عکسم فکرم را مشغول کرده.

آلبومی که از زمان 10روزگیم تا بحال از من عکس گرفته اند و چسبانده اند توی آلبوم

در بعضی عکسا لبخندم تصنعیست

نمیدانم بزور خندیدن در عکس برای چیست

.که مثلا ثابت کنیم در لحظه لحظه های ثبت زندگیمان زندگی بکام بوده؟

یا مثلا  خیلی در این لحظه ذوق مرگیم؟

یا چه می دانم خیلی چیزهای دیگر...

 مگرهرکس چندبار در هفته،ماه و یا حتی سال آلبومش را ورق میزند و تداعی خاطرات میکند که عکس گرفتن وثبت کردن بعضی لحظه ها اینقدر مهم است.

با خودم فکر می کنم این شئ که برای هرشخص جزء مهمترین چیزهای خصوصی ست سرنوشتش بعد مرگ شخص چه می شود؟

فوقش اگر خیلی عزیز باشد یکی از عکسهارا که مثلا  در آن زیباتر یا مهربانتر است را از میان صدها عکس دیگر گلچین می کنند و قاب می گیرند و می گذلرند لب تاقچه یا روی میز.تکلیف بقیه عکس ها چه میشود؟؟

تکلیف همان قاب بعد مدتی چه می شود؟

شاید بعد مدتی هم قاب و هم آلبوم رفتند توی جعبه ای و پرت شدند گوشه ی انباری.

شاید خواستم آلبومم را با من دفن کنند.

نمی خواهم خاطراتم پرت شوند گوشه ی انباری

 

نوشته شده در شنبه 7 اسفند1389ساعت 14:40 توسط نسترن| |

باورم نمی شود که 21 هم تمام شد و تا چند ساعت دیگر من پای در 22 سالگی می گذارم.

22سال است که من دور خودم می چرخم

من و زمین 22 سال است که چرخشمان را با هم هماهنگ کرده ایم

22 سال است که هر صبح با خورشید خوش وبش می کنم

در این 22 سال نمیدانم ساکن خوبی برای زمین بوده ام یا نه؟

نمی دانم چقدر بار از دوش دیگران بر داشته ام و چقدر بار بر دوششان بوده ام؟

نمی دانم چقدر خیر و شرم به دیگران رسیده

که خدا می داند تمام سعیم بر این است

 که اگر خیرم به کسی نمیرسد لااقل شر هم به کسی نرسانم

امیدوارم در این 22 سال بنده ی  خوبی برای خدا بوده باشم

 

نوشته شده در سه شنبه 12 بهمن1389ساعت 0:52 توسط نسترن| |

می گویی بخندم

چشم می خندم یعنی همیشه خندان هستم

اما بجز زمانی که دلم می گیرد و تنها می شوم و کسی نیست تا حرف دلم را بشنود

ناچار به اینجا پناه می آورم و می نویسم تا بلکه دلم آرام گیرد.

گلایه ها زجه ها و ناله هایم مال اینجاست

اما می خندم

مطمئن باش

نوشته شده در سه شنبه 7 دی1389ساعت 12:17 توسط نسترن| |

آنقدر بغض گلویم را فشرده و

 اشکها پشت پلکهایم منتظرند

 که با نفس عمیق کشیدن کارم راه نمی افتد

دلم آنقدر تنگ است که خودم هم نمی دانم چقدر

فقط دلم می خواهد مشت بر سینه بکوبم و زار بزنم

لعنت بر این دل

لعنت بر هر چه احساس است

لعنت بر من

لعنت بر تو با تمام لبخند های دوست داشتنی ات

لعنت بر تو تو تو

تویی که اصلا وجود نداری

دلم تنگ است خدایا

 

نوشته شده در یکشنبه 28 آذر1389ساعت 20:13 توسط نسترن| |

نه،دیگر هرگز آن نخواهم شد

و دیگر در آن دوران خفقان نخواهم زیست

دیگر زمان برایم با ارزش است و مهم

و دیگر در شبانه روز ده ساعت نخواهم خفت

چهار ساعت خواب برای بقا و زنده ماندنم کافی ست.

مژده که دیگر دوران جاهلیت تمام شد

من دیگری شده ام و بهانه ی بودنم دیگری

دیگری که گر خودم بخواهم نیز رهایم نخواهد کرد

نوشته شده در دوشنبه 8 آذر1389ساعت 21:46 توسط نسترن| |

می دانم کمی دیر نو شدم

اما هیچ وقت برای تازه شدن دیر نیست

مگر نه؟

نوشته شده در شنبه 29 آبان1389ساعت 16:53 توسط نسترن| |

می خواهم امشب از خودم بگویم

از این دلتنگی و از امتحان فردایم

و از اینکه کسی در نزده وارد اتاقم شود

 چقدر اعصابم خط خطی و در هم بر هم می شود

درست مثل هندزفری موبایلم که وقتی لازمش دارم

آنچنان به هم می پیچد که ...

و از این استاد تحمیلی

با وعده های الکیش

و امشب باز قلبم به سیم آخر زده

که فقط تو میدانی چه مرگش است

آری تو،تو ای محبوبم

تو ای تمام لحظه هایم

امشب با هر شب فرق دارد

امشب مثل هر صبح و ظهر و شب حرفهای تکراری نمیزنم،

امشب خواستم با انگشتانم حرف بزنم

که دلم دیکته کند و انگشتانم بنگارند

می خواهم پرحرفی کنم کاری که خوب میدانی از من بعید است

می خواهم سر روی شانه ات بگذارم و بغض کنم و بغض کنم

می خواهم با صدا برایم حرف بزنی نه با نوشته

دلم هم هایی می خواهد

آری آری میدانم تو از همه هم ها بیشتری

تو از آسمانی تو از نوری تو از بی نهایتی

و من خاکم خاکی پست و دون

مرا چه لیاقتی با هم شدن با نور

بگذار حرفهایم باز هم نیمه کاره تمام شوند

که بغض امانم نمی دهد

نوشته شده در دوشنبه 17 آبان1389ساعت 21:7 توسط نسترن| |

Design By : Night Melody